| تبليغات | X | |
به دنيا که آمدم ، داشتم گريه ميکردم همش ، و خدا آمد و گفت : کودک بخند ، و من خنديدم
و خدا سکوت کرد و من سکوت کردم ، به خدا گفتم چيزي بگو، گفت: دوستت دارم
و خدا گفت بمان ولي من رفتم، و خدا داد زد که برگرد ... نگاه کردم به او که اشک مي ريخت
. و خدا لبخند زد و من گريستم ، من نميدانستم که خدا اينقدر مهربان است
همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند، ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ، فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.
لیله الرغائبه...شب آرزوها...
امشب آسمون دلا، پره از آرزوهای خوشگل و آسمونی...
بعضی دلا ابری اند و بعضی ها هم بارونی...
بعضی ها هم صاف صاف اند مثل آینه...
و وسط آسمون آرزوهای آبی، یک خال سبز آرزوی من است:
یابن الحسن:
دلم عجیب گرفته است مثل سابق نیست...
زمین برای ظهورت هنوز لایق نیست...
مگر نه سیصد و چندین سوار در راهند...؟
چرا خبر از یکی شان در این دقایق نیست...؟
میان جمعه ی ما تا سه شنبه ساکت...
کسی که منطق عشقت نداند عاشق نیست...
مرا ببخش که سبزی، و زرد می گویم...
درخت بودن من نیز مثل سابق نیست..
.
" اللهم عجل لولیک الفرج"
تو آرزوهای قشنگتون منو فراموش نکنید...
==============================![]()
اگر چه با تو بودن را مرا در حد باور نیست
ولی هرگز غرور من گدای عشق دیگر نیست
دلمو سپردم به بنگاه دنیا هی ام آگهی دادم اینجا و اونجا...
تا کلی برای دلم مشتری اومد...
یه بنده،یه گدا سرسری دید و رفت..
ولی هیشکی واقعاً دلم رو تماشا نکرد...
دلم قفل بود و کبود هیشکی در این قفل رو وا نکرد...
خدا دلم مونده بی مشتری...
خدا تو قلب منو می خری؟؟؟

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یک دگر ویرانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد...
«شعر از معینی کرمانشاهی»


هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می کند
هی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت
من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم
حال می کند
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
یادش بخیر
آن روز ها
مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچک من را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها
که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد
***
با من تماس بگیر خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار.
***

خدایا، شانه هایت کجاست؟ گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

میلاد فاطمه ی معصومه(س) و همچنین روز ملی دختر رو تبریک میگم....![]()
![]()
این یه نامه ی خودمونی است به خدا...بخونیدش قشنگه:
خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: "من این حرفها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی."
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد؛ همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟
امیدوارم بین این همه آدم که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه می روم. تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا هم میدانی. تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما...
خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم! هیچ چی که دروغ است؛ چرا. یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من برای همین اینجا هستم. آخر می دانی، من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. نمی دانم، شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟
راستی، یادت باشد این نامه ها یک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم درباره این نامه ها به کسی چیزی نگو؛ حتی به مادرم.
از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی.
راستی تو چه برنامه ای داری؟ به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برایش بنویسی؟

آنانکه همه چیز دارند...
مگر تو را...
به سخره می گیرند...
آنان را...
که هیچ ندارند...
مگر تو را...
ای مهربون خدای من بشنو تو این دعای من
تشنه ی استجابته دعای من ندای
من خودم می دونم گناهام خیلی دیگه زیاد شده
نذاشته آبرو برام این دل بی حیای من
هر چی که نعمتم دادی صرف گناهام می کنم
باعث خشم تو می شه کارای ناروای من
وقتی تو حالت گناه منو می بینی ای خدا
شرم و حیا نمی کنم ای وای من ای وای من
الهی الغوث الامان ...الهی الغوث الامان
با این همه ای مهربون حق علی و بچه هاش
بیا و بگذر ای خدا از این همه خطای من